پایگاه خبری هفت شهر نیوز
11:27:59 - جمعه 23 بهم 1394
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
خاطره ای خواندنی از شهید «علی علیپور» رودبار / فرمانده با جابجایی اش موافقت نمی کرد اما…
پای صحبت‎ خانواده، همراهان و همسنگران شهدا که می‌نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می‌کنند که می‎توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، بویژه آنها که در دوران سر نوشت ساز «دفاع مقدس» با شهید مأنوس بودند می‌توانند بهترین راوی در معرفی شهید باشند. … و […]

Shahidalialipoor-9-446x323-copy

پای صحبت‎ خانواده، همراهان و همسنگران شهدا که می‌نشینی، خاطرات تلخ و شیرینی را بیان می‌کنند که می‎توان از این خاطرات منشوری از سیره شهدا به نسل جدید و آینده ارائه کرد، بویژه آنها که در دوران سر نوشت ساز «دفاع مقدس» با شهید مأنوس بودند می‌توانند بهترین راوی در معرفی شهید باشند.

… و اینبار خاطره ای به نقل از خواهر گرامی شهید علی علیپور از شهرستان رودبار ؛ بشنوید:

چون صغر سن داشت با حضور وی در میادین جنگ تحمیلی مخالفت می شد ، پدرم با رضایت شخصی فرزندش را به پاسگاه توتکابن معرفی کرد . سپس آن ها قبول کردند و او داوطلبانه به خدمت مقدس سربازی رفت ، از شوق جبهه رفتن سر از پا نمی شناخت . چرا ؟ برادرم در خانه ای پرورش یافت که در آنجا عشق به امام حسین (ع) جریان داشت.
زمانی که برادرم به آموزشی اعزام شد خیلی خوشحال بود . برای آموزش او را به شیراز بردند . مدت ۳ ماه در شیراز بود تا اینکه دوره ی آموزشی را به پایان رسانید ، بعد از فرآیند تقسیم سربازان ، قرعه ی وی همان شهر شیراز شد که وی را بسیار اندوهگین کرد ، چرا که عشق به دین داشت .

بنابراین او با گریه و زاری از فرمانده پادگان خواست تا اورا به جبهه اعزام کنند اما با درخواست وی مخالفت می شد ، وی با اصرار تاکید داشت که بنده برای تفریح به اینجا نیامده ام و حتما می خواهم به جبهه اعزام شوم . در این مابین متوجه شد که یکی از هم دوره ای هایش در شیراز را به کردستان اعزام کرده اند ، البته به دلیل آنکه شخص سرباز متاهل بودند و کمی نگران برادرم تا این خبر را شنید داوطلبانه بلافاصله درخواست جابه جایی با او را مطرح کرد ، برادرم اصرار داشته که من آموزش های لازم را دیده ام و باید به میدان دفاع مقدس بروم .

دوست دارم از کشورمان دفاع کنم . دشمن به آبادان رسیده اما نمی تواند به تهران برسد چرا که ما هستیم و در صحنه باقی خواهیم ماند و قطعاً دشمن را از خاک خود بیرون خواهیم کرد . به هرحال اصرار او نتیجه داد و فرمانده گروهان با درخواست جابه جایی موافقت کرد و او را به کردستان اعزام کرد . برادرم به مدت ۲سال با دشمنان و متجاوزان با تمام وجود مبارزه کردو به ندرت به مرخصی می آمد .

زمانی که یرادرم به مرخصی می آمد از روزهای جنگ برای من که تنها خواهرش بودم حرف های زیادی بیان می کرد که شنیدنی بود . روزی به من گفت: هنگامی که درگیری شروع می شد ، راه های ارتباطی بسته می شدند ، حتی گاهی مدت درگیری به یک هفته هم می رسیده و ارتباط ، با پشت جبهه نیز قطع می شد و دسترسی به غذا و آب نداشتیم و بارها پیش آمده بود که به خاطر رفع گرسنگی و نبودن غذا به طرف سطل آشغال می رفتیم و نان های کپک زده را بر می داشتیم و روی آتش گرم می کردیم و می خوردیم.

در کنار این شرایط دشوار ، برادرم جنگیدن با دشمن متجاوز را دوست داشت و اعلام می کرد که جنگیدن با کافران نوعی عبادت است . ماه آخر که به مرخصی آمده بود ، با پدر و مادر و حتی همسایه ها هم وداع کرد ، با زبان ساده می گفت که من دیگر بر نمی گردم مرا حلال کنید….
…. زمانی که برادرم مجدداً به جبهه ی جنگ برگشت به فاصله ۱۰ روز از رفتنش خبر شهادتش را برایمان آوردند و او برای همیشه جاودان و ابدی در دل خاک آرام گرفت . روحشان شاد و یادشان گرامی باد

تبليغات
هفت شهر نیوز هفت شهر نیوز هفت شهر نیوز هفت شهر نیوز هفت شهرنیوز هفت شهر نیوز